لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
زندگی با چهره ی دو رو و فریبنده اش به راحتی می تواند تو را به بازی بگیرد و تو بدون اینکه بدانی به سادگی فریب جلوه گری هایش را خواهی خورد . موقعی که در سراشیبی زندگی میغلتی و پیش میروی به غلط گمان میبری که این شتاب برای زودتر رسیدن به مقصد است و آن وقت زمانی که در انتهای خط پایت لرزید و یا به سر زمین خوردی به این نتیجه میرسی که دردهای زندگی است که به روی آن غلتیده ای.
مدتی است که حتی خاطراتم را
به فراموشی سپرده ام .
خاطراتی که
همچو تصاوری مه آلود می نمایند.
ای کاش زندگی را
بازگشتی بود.
ای کاش که تنها
یکبار دیگر آن نگاه عاشقانه را
بر من ارزانی میداشتی.
من زندگی را قمار کرده ام
قماری که برنده نداشت.
و امروز میدانم
که زندگی برگشت پذیر نیست.
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفها
می سوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفها
خیلی سخته ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه ی اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلییییییی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی باروووووون ... بی وفایی
خخخخییییلیییییی سسسسسختتته!
دل من هرزه نبود ...
دل من عادت داشت ... که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است به در خانه تو !
دل من عادت داشت
که بماند آنجا ... پشت یک پرده توری
که تو هر روز آنرا به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری است
که تو هر روز از آن میگذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه ی یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ... دل من را دیدی ... ؟؟؟
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
عاقبت روز وداعش سر رسید
خون دل از دیدگان من چکید
در نگاهش مهربانی بود و بس
عاشقی با هم زبانی بود و بس
گر چه لب بربسته بود از گفتگو
در درونش ناله بود و های و هو
با سکوتش گریه را بیچاره کرد
اشک غم را بی دل و آواره کرد
مانده بودم خیره در چشمان او
بی صدا بودم ولی حیران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلی من از جنون مجنون شدی
گریه میکردم بدون اشک و آه
ناله ها در سینه اما با نگاه
دست خود آهسته او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمه ای
چشمه را در چشم لیلا دیده ای ؟
دل ز کف دادم منم گریان شدم
همنوا با اشک او نالان شدم
با نگاه آخرش پرپر شدم
همچو برگ لاله ی احمر شدم
رفتن او رفتن جان من است
دیدن او دین و ایمان من است
هر کجا باشد خدا یارش بود
دست حق یار و نگهدارش بود ...
|
| ||
|
بعضی از مردم ناخن هاشون رو مانیکور می کنن
بعضی ها هم سوهان میزنن
اکثرا ناخن هاشونو از ته می گیرن
ولی من همه شونو کامل می خورم!!!
بله، می دونم عادت زشتیه...
ولی قبل از اینکه شروع به سرزنش کنید،
یادتون باشه که من هیچ وقت،
هرگز
دل کسی رو نخراشیدم...
شل سیلور استاین
.
هر شعرت را چنان بنویس
گویی آخرین نوشته توست .
در این قرن آکنده از رادیو اکتیو
آمیخته به تروریسم
و پرواز با سرعت مافوق صوت ،
مرگ در ناگهان هولناکی از راه می رسد .
هر یک از کلماتت را چنان به کاغذ بسپار
گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است ،
پیام کوتاهی کنده شده بر دیوار زندان .
حق دروغ گفتن نداری ،
بازی های ظریف لفظی .
هیچ فرصتی باقی نمانده
برای جبران اشتباهاتت .
هر شعرت را
بی پروا بنویس ، بی ذره ای ترحم ، با خون -
- چنان که گویی آخرین نوشته توست .
وصیت
نيمي از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله هاي شير
به خاطر سازم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دريائي آبي و آرام را با فانوس روشن دريائي
مي بخشم به مادرم.
شب ها ي دريا را
بي آرام ، بي آبي
با دلشوره هاي فانوس دريائي
به دوستان دوران جوانی ام که حالا پير شده اند .
رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، ششدانگ
به دانه هاي شن ، زير آفتاب .
از صداي سه تار من
سبز سبز پاره هاي موسيقي
که ريخته ام در شيشه هاي گلاب و گذاشته ام
روي برف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به " ني " بدهيد .
و مي بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشي ها ، گنبدها
به يوزپلنگاني که با من دويده اند
غار و قنديل هاي آهک و تنهائي
و بوي باغچه را
به فصل هايي که مي آيند
بعد از من.
گفتي که بيا !!
بيا و بنويس !
اين قلم اين کاغذ
اين همه مورد خوب ؟
خنده ام ميگيرد !
که چرا بعضي ها ؟
اينقدر خوش بينند ؟
که در اين دهر بزرگ
اين همه مورد خوب ميبينند ،
گفتي که طاقت اين کاغذ تو طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده ....
زير آوار دروغ !
من چه گويم ز دروغ ؟
من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟
من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟
اگر آن کاغد تو طاقتش طاق شده !
کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !
و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !
قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !
گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :
من چه گويم از اين قصه درد
من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت
من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز
من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي
چه بگويم از شقايق :
همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟
همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟
همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟
سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش است !
تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !
چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !
چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب
گفتي که دگر خسته شدي
خسته از انبوهي اينقدر دروغ!
گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !
آري مي شود آبي ديد !
آري مي شود زيبا ديد!
آري اما با نگاهي مثبت :
اين همه کبرو ريا ،
اين همه شرک و حسد ،
اين همه نيرنگ و دغل ،
اين همه فقر و فساد ،
همه آبي مي شود ؟
همه زيبا مي شود ؟
همه مثبت ميشود ؟
نه عزيزم هرگز !!!!
هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !
آبي و زيبا نشود .
قسمم دادي به قلم !
گفتي آنچه ديدي بنويس :
از خدا ،
از عشق ،
از هوس ،
از خيانت ،
از شهامت ،
.
.
.
هر چه خواهي بنويس !
اگر از من پرسي گويم :
که خدا آن بالاست ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست تنها همراز ،
که خداست محرم اسرار نهان ،
که خداست مرهم دردهاي عميق ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست بي (( تا ))
گفتي از عشق بگو :
چه بگويم من از اين زخم عميق !
چه بگويم من از درد بزرگ !
چه بگويم که اگر گويم من :
جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،
فقدت مي گويم :
عشق دنياي غريبي است !
که اگر وارد آن گشتي تو :
فقدت مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند
...
جراتش نيست که از حق بنويسم !
چه بگويم از حق :
حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !
حق که در حق حقيقت ناحق شد !
حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !
من چه گويم از اين حق :
چه نويسم که ناحق باشد :
اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !
واقعاً نامرديست .
قصه ام قصه نبود
پاسخي بود به شعري زيبا !
پاسخي نه درد دل بود !
اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :
باز گويم با تو از بعضي ها .......
تا قلمم را سيراب كنم.....
و اين....آخرين...شايد هم آغازيست
براي فردايي كه هنوز در راه نيست.....
و كاغذهاي مچاله شده زباله دان گواه به اين راز دارند.....
و اين آيينه....
خسته تر از هميشه.....
زير غباري از دور.....
تنها.....تصوير مرا.....بدون هيچ واژه اي....
به سكوت.....
فرياد ميزند....:
امروز غبارت را به باد ميدهند
داستان بی سرانجامی
پریشان قصه ی تلخی که از یادش هراسانم
بغفلت رفت از دستم ، وزین غفلت پریشانم 
جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز
سرودی داشت آن مرغک
که از بانگ سرودش شادمان بودم
بشوق نغمه ی مستانه ی او نغمه خوان بودم 
جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز
که او را هر زمان با شوق ، آب و دانه میدادم
پر و بال لطیفش را به لبها شانه میکردم
و او را روی چشم و سینه ی خود خانه میدادم 
ولی افسوس
هزار افسوس 
یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد
ز پیشم همچنان تیر شهابی ، تند ، بالا رفت
نگاهم را چنان صیاد ، دنبالش روان کردم
ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد 
بخود گفتم که : آن مرغک به سوی لانه میآید
ولی افسوس
هزار افسوس 
به عمری در رهش آویختم فانوس چشمم را
نیامد در برم مرغ سپید من 
نشد گرم از سرودش خانه ی عشق و امید من
کنون دور از کبوتر ، لانه خالی ، آسمان خالیست 
به سوی آسمان چون بنگرم ، تا کهکشان خالیست
منم آن طفل دیروزین
که اینک در غم همنغمه ای با چشم تر مانده 
درون آشیان زان همنوای گرمخو یکمشت پر مانده
پر او چیست؟ 
بر سر هاله ی موی سپید من
فضای آشیان خالیست
چه هست آن آشیان؟ 
ویران دلم ، ویرانه ی عشق و امید من
هزار افسوس
هزار اندوه 
جوانی رفت ، شادی رفت ، روح زندگانی رفت
غم آمد ، ماتم آمد ، دشمن عشق و امید آمد 
کنون من مانده ام تنها
ز شهر دل گریزانم ، رهنورد هر بیابانم
سرا پا حیرتم ، درمانده ام ، همرنگ اندوهم
چنان گم کرده ی عشقی 
به صحرای غریبی ، بی کسی ، همصحبت کوهم
صدا سر میدهم در کوه : 
کجاید ای جوانی ، شادمانی ، کامرانی ها؟!
جواب آید به صد اندوه :
کجاید ای جوانی ، شادمانی ، کامرانی ها...؟! 
حالا هي شب مي شود.
شب مي شود و من در مسير اين باد نشسته ام كه كاغذهايم را پريشان مي كند
و موهايم را پريشان مي كند و اشكهايم را بر گونه مي خشكاند.
بگو ببينم اصلآ چيزي يادت مي آيد؟ به ياد داري؟
ياد داري؟
چقدر حرف دارم من
دلم مي خواهد بپرسم چقدر طول كشيد تا مرا رساندي به اينجا كه الان ايستاده ام؟
به گمانم تو يك مژه بر هم زدي و يك جمله نوشتي و آسمان باريد بر سرمن.
آسمان باريد ودنیای من متروك شد. گم شد. فراموش شد
حالا هي روزمي شود.روزبرفي مي شود.
شب برفي مي شود و من پشت به باد ايستاده ام
تا كاغذهاي پريشان را نگاه كنم و دست در موهايم بكشم و آرزو كنم كه كاش اشكي داشتم.
چقدر حرف. . . . ......
دلم مي خواهد بپرسم تا اين تاريكي كه مرا به آن راندي چند دست فاصله بود؟
چند مشت؟ چند پنجه؟
به گمانم سرت را برگرداندي و پشت به ماه كردي و دوزخ شد بهشت من
بهشت من دوزخ شد و شعله سركشيد. سوخت.سوزاند
حالا هي تاريك مي شود. روز تاريك مي شود.
روز برفي متروك و گم شدهُ من تاريك و فراموش مي شود
.
حرف............
دلم مي خواهد بپرسم...........
نه.....
نمی پرسم....
برآنم كه در كنار تو لنگر افكنم
بادبان برچينم
پارو وانهم
سكان رها كنم
به خلوت لنگرگاهت درآيم
كنارت پهلو گيرم
آغوشت را بازيابم
استواري امن زمين را زير پاي خويش
نمي دونم چه طور مي شه آدم بخواد اين همه حس رو تو ۲ دقيقه بنويسه !
حس ...!!!!
چيزي كه ديگه بهش اعتقاد نداشتم ، اعتماد نداشتم حتي دردش رو سوختنش رو خوشبختيش رو تمام حس ها تو حاشيه هاي صفحه ي زندگي من بود بعد از اين همه مدت اومدم ، برگشتم به خودم به زندگي به عشق عشق عشق عشق
امروز هم تو آینه به چشام نگاه کردم امروز هم تحمل سنگینی نگاه تو رو دارم
تو که دوست دارمٍ ممنوع منی
كسي كه بهار با اون مثل يه ديوونه است كه مدام از تن من از روح من بالا مي ره و پايين مياد مثل يه بچه ي شيطوون و دوست داشتني در حالي كه به معني كلمه (مرده) وقتي معني اين كلمه رو فهميدم كه در كنارش زن بودنم رو حس كردم اين اولين حس ام بود كه نتونستم انكار كنم !
همه مي دونن اون با دسته گل و دوستت دارم نيومد اون با خنچر و شمشير و زهر خنده هاش اومد و دنياي من رو ريخت به هم و همه چي من رو شكست حتي سكوت اين جا رو !
بعد از سالها مي فهمم با شب بخير يكي بخوابي و صبحت با اون به خير باشه چيه ، حتي تازه مي فهمم چه طور مي شه قشنگ ترين خواب مي شه برات !
به خاطر همه چي ازت ممنونم
به خاطر اين كه اومدي به خاطر اين كه خيلي چيزها رو الان مي دونم و مي فهمم و حس مي كنم دارم به زندگي به معني واقعي كلمه نزديك مي شم
به خاطر اين كه به زور هم كه شده دستمو گرفتي
به خاطر اين كه دوستت دارم و اين حس رو تجربه كردم و ايمان آوردم به تو و به عشق كلمه اي كه شايد قبلا برام تهوع آور بود ! چه طور مي توني تا اين همه زيبا باشي و دنياي من رو زيبا كني
چه طور مي توني من رو با تمام دردم به دنيا بياري؟
حالا من يه كلمه ي خيلي قشنگ دارم كه ميتونم مدتها از اون بگم به اون بگم! حالا من بعد از اون همه نباید و ممنوع و نمی شه و محال /می خوام حس ام رو بگم تا بدونی با این که از نوشتن خوشت نمیاد اما می نویسم
سکوت پر غرور جغد
در انحنای مهتابی کوچه
من اما با دستانی باز
قامتی استوار
اندیشناک و پر اندوه
فریاد زدم:
«چه شوم
چه شوم
چه شوم...»
در سراشیبی چهره ای عبوس
و فریادیست
به سبکبالی شعر
در مجرای دیوارهای شب
بر گوش شب نشینانی که قطره قطره خونشان
سطر سطر شعر بلند خورشید است.
با من از شکوه پاییز
از انسجام کودکانه ابر
و خوشنودی بی دلیل شهر مگو
با من از شعر شهر بگو
شهری که در آن زندانیست
شهر سلطان در سلطان
شهر عصیان در میدان و
تبسم در نهان
و ملتی عریان
با پوشش پدر در برابر پسر
و مادر مقابل سپید دختر
در من تبسمی به هم ریخته جاریست
با من چنان که میخندی و می رقصی سخن مگوی
با من از تبدیل مشت
در پس این پیکر خمیده پشت بگو.
روزگاران امید
تمام پاییز رنگی ام را خاطره ای ساخته اند
بگو که زرد و سبز و قرمز خواهی شد.
چقدر سخت است که به کسی اميد ببندی به بودناش به حضوراش به اينکه درکات خواهد کرد به اينکه او هم تو را ميبيند اما بي هيچ توجهی از کنارات بگذرد.
چقدر سخت است که به کسی بدی نکنی و اصلا تصور بدی کردن به آدمها را نداشته باشی اما روزی ببيني كه بي هيچ زمينهاي تو را دشمن خود ميپندارند.
چقدر سخت است که با صداقت کامل با مردم برخورد کنی و آنها را چون خود ببيني، اما همه پندارند که آدمی هستی رياکار.
چقدر سخت است که به کسی اعتماد داشته باشی و بيانديشی که او هم اعتماد دارد به تو، اما يک روز همه چيز را با يک بياعتمادی و شک بر سرت ويران کند.
چقدر سخت است که آدمی ساده باشی..همه چيز را ساده ببينی... اما همه تو را پيچيده پندارند.
چقدر سخت است که بين اين آدمها زندگی کنی.. به آنها علاقه داشته باشي.. دنيای را در با هم بودن بسازی و روزی ببينی که همه تنها در اين دنيا به فکر خودشان هستند. و تصوری که از زندگی دارند همان زندگی موجودات جنگلی است منتهی با موهای اصلاح شده و دوش روزانه!
چقدر سخت است آدميان را تحمل کردن.. چقدر سخت است آدم بودن.
چقدر سخت است تحمل اين همه. چقدر سخت.
مدتي كه در عالم خودمان هستيم يكهو چيزي ما را از اين يكنواختي رها ميكند چيزي چنان كه شايد ما را به روزگار خوشيها و بچهگيهايمان و روزهاي رهايي از اين چارچوبهاي سخت كه بر خود ايجاد كردهايم تا در دنيايي متفاوت با اين دنيا كه قبولاش نداريم بزييم!، ميبرد. از خود بيخودمان ميكند و شوق و شعفي بسيار در ما بوجود ميآورد! شوق و شعفي كه ما را بر آن ميدارد تا از آنيكه در اين روزها هستيم جدا شويم و خودمان را براي لحظهاي هم كه شده به دست آن جريان بسپاريم! اما بي شك زياد ماندن در آن حالت ما را كه اكنون انساني شدهايم با قيدهايي كه خودمان در خودمان ايجاد كردهايم با سختيهايي كه در توان هر آدمي نيست تا بتواند آنها را تحمل كند، صحيح نيست، چرا كه تمام اين ساختههايت را بر باد خوهد داد! تمام آن چيزهايي را كه با خون دل بدانها رسيدهاي و در خود ايجاد كردهاي! يعني خودي ساختهاي متفاوت با جريان روز!
رها شدن در اين جريان همه چيز تو را با خود خواهد برد به طوريكه بعد از اينكه اين جريان نيز براي تو يكنواخت شد اگر به خود نگاه كني ميبيني ديگر چيزي براي تو نمانده! نه آنچه كه بودهاي و نه اين جريان كه حال براي تو شده است چيزي عادي و يكنواخت!شايد دليل اينكه ميخواهيم خود را به دست اين جريان بسپاريم همان روح شوخي و شيطنتي باشد كه در ما وجود دارد روحي كه ما را بر ان ميدارد تا براي مدتي از اين اجبارها خلاص شويم و بيخيال همه چيز به روحمان اجازهي شيطنت دهيم! و كار بسيار سختي است كه در هر شرايط بتوانيم اين جريانات را تشخيص دهيم و خود را به دل كندن از اين آبهاي خنك راضي كنيم!... شايد گفته شود كه اگر به چنين چيزهايي از زندگي نپردازم ديگر چيزي براي من باقي نخواهد ماند و از زندگي چه به دست خواهد آمد، اگر اينها را نداشته باشم!؟ جواب شايد زياد سخت نباشد!
از اين آبها خود را شستشو بده اما خود را براي هميشه در آنها ميافكن! استخوانهايت پوك ميشود!
از دور معلوم بود که به چيزی فکرش مشغول است. بيهدف فاصلهي يكي دو متري را هي ميرفت و ميآمد... با وجود اينكه حسي مرا از اين كار باز ميداشت نزديكاش شدم... معلوم بود كه چيزي دلش را سخت ميفشارد كه چهرهاش آنگونه تغيير يافته بود..
از سر و صورتاش غم ميباريد... همين باعث شد نتوانم در آن وضع تنهايش بگذارم و براي اينكه حتي لحظهاي از آنچه بر وي گذشته است دور شود، خلوتاش رابر هم زدم! از حالش جويا شدم. گفت: انسانها نميتوانند به همديگر كمك كنند! ... پشتام تير كشيد... اما نخواستم با تصديق حقيقت گفتهاش! بر غماش بيافزايم. هر جوري بود به زور لبخندي بر لب آوردم و گفتم: اينگونه نيست.
ديگر حرفي براي گفتن پيدا نكردم و نتوانستم بيش از آن بمانم! انسانها هيچوقت نميتوانند به همديگر كمك كنند! ... نه... اينگونه نيست. اين ما هستيم كه به سبب ديوارهايي كه بين خودمان و ديگران ميكشيم آنها را از ورود به حريم خودمان منع ميكنيم. درست است كه همهي انسانها به سبب روحيات متفاوتي كه داريم، نميتوانند باري از دوشمان بردارند اما وقتي كساني اينچنين حال تو را ميپرسند! حتما چيزي در خود حس ميكنند كه بتوانند اندوه تو را كاهش دهند. انسانها اگر بخواهند! مي توانند به همديگر كمك كنند.
چه بگويمت!
چه بگويمت كه دريابي كه انسانها نزد من چون خودم ارزشمند و قابل احترام است. اگر من نگاهم در حيلهها و نيرنگهاي اطرافيانم خيره نميماند نه از آنروست كه نتوانستهام اين ضعفشان را ببينم. اگر من ميتوانم از كنار هر بدي كه بر من ميكنند بي هيچ توجهي و كينهاي بگذرم نه از آن است كه نميتوانم پاسخشان دهم و يا كسي هستم كه نميتوانم در برابرشان مقاومت كنم. اگر من همه را چون خودم انسان ميپندارم نه از آن است آنها را چون خودم بيريا ديدهام و با صداقت. اگر من ميتوانم هر كسي را كه بار اول ديدهام انسان قلمداد كنم و چون خويشتن دوستاش داشته باشم نه از آن است كه نيازمند و تشنهي دوستي با آنها باشم. اگر من ميتوانم با ظاهر آدمها زندگي كنم و كنجكاو نباشم كه بدانم در باطنشان نسبت به من چه ميگذرد نه از آن است كه نميتوانم باطنشان را تشخيص دهم. اگر من نخواسته باشم كه هيچكس را نزد خود خوار ببينم و اين خوار بودناش را به وي نيز القا كنم و هيچكس را از لحاظ هيچ مرتبه و مقايسهاي از خودم كوچك ببينم و اگر همهي اينها را به روي اطرافيانم نميآورم و با آنها مثل آدمهايي كه بار اول ديدمشان رفتار ميكنم از ضعفام نيست. از ناتوانيام نيست. من هم ميتوانم كينه داشته باشم اما يادم دادهاند كه دل پر كينه چركين است و آلوده!. من ميتوانم آنها را با افشاي حقارتشان كوچك كنم اما بهايي كه براي آن خواهند پرداخت براي من، اگر براي خود آنها مهم نباشد، سنگين است و ديدن اين خرد شدن آنها خردم ميكند. اگر من با آنها به گونهاي رفتار ميكنم كه انگار نه انگار كه در حقم بدي كردهاند از اين روست كه اميدوارم روزي اين رفتارشان حداقل نزد خودشان و نسبت به ديگران ترك كنند. اگر نميخواهم درصدد كشف باطنشان برايم از آن روست كه از آنها هيچ انتظاري جز رفتاري كه در ظاهر با من ميكنند ندارم و نيازي جز اين رفتار ساده از آنها در دلم ندارم ـ چه اگر در ظاهرشان رفتاري متفاوت با باطنشان نشان ميدهند همين ضعفشان براي خودشان عذاب آور هست و همين كافيست.
همچنان كه خودم را از هيچ كسي كوچكتر و حقيرتر نميبينم هيچكس را از خودم پايينتر تصور نميكنم. همهي ما انسانيم. منتهي هر كدام در زمينهاي ضعف داريم. من ميتوانم به راحتي همه را ببينم و رد شوم. اگر اين بچهگيست اگر اين نفهمي است اگر اين كوري است اگر اين سادگي است اگر اين شكست خوردن است اگر اين نرسيدن به بلوغ فكري است و اگر هر اسمي كه به ذهنتان ميرسد، است من اينچنينم. من ميتوانم رد شوم. من ميتوانم فراموش كنم. من ميتوانم ببخشم. من ميتوانم دلم را هر روز تميز كنم. من ميتوانم هر روز در همان چهرهها انسانهاي تازهاي ببينم. من ميتوانم... من ميتوانم.
هواي آزاد!
ما آدمها چقدر موجودات ضعيفی هستيم. به اين قانع نيستيم كه تنها خودمون باشيم و ميخواهيم با چيزهاي ديگهاي خودمون رو به شكل ديگهاي در آوريم و طبيعت ذاتي خودمونو بپوشونيم! و همواره اين ضعفمونو با ابزار ديگهاي جبران ميكنيم!
يکی روبرويم نشست. اينو بوی ادکلنی که به خودش زده بود برام فهموند. شدت ادکلناش به حدی بود که از نفس کشيدن هم بيزار شدم! اين به كنار سليقمون هم در اين ادكلن با هم نميخوند و بويي كه در نظر اون براش دلانگيز بود براي من نميدونم چيچي انگيز بود. گفتم خدايا!... آخه ما آدمها چه نيازی به اين عطرها داريم.... چند دقيقه گذشت.باز يه بويی مياومد که ميفهموند که يکی ديگه کنارم نشسته است. اما اين يكي ادكلن نزده بود بلكه بوي گند و پسموندگي از اون به مشامم ميخورد. در هر بار صحبتاش با دوستاش و نفسكشيدناش حضور خود رو اعلام ميكرد.
ااااااااااااااااه ... آخه خدا! ما آدمها چرا نميدونيم كه گاهي ازمون بوي گند بلند ميشه!.حالم ديگه داشت به هم ميخورد و از نفس كشيدن بيزار ميشدم!... هي با شما دو نفرم! چرا نميتونيم تنها خودمون باشيم، با بوي طبيعي خودمون!. و با بوهايي كه توليد ميكنيم چرا اين يكنواختي آرامشبخش زندگي رو به هم ميزنيم؟! چرا همش ميخواهيم يه بويي داشته باشيم و بيبويي برامون غيرقابل تصوره؟! چرا ميخواهيم از كنار يكي كه رد ميشيم وجودمون رو با اين بوها اعلام كنيم؟!
من دلم ميخواد هواي آزاد به مشامم برسه فارغ از هر بويي. چقدر قدر بعضي چيزها رو كه در دستمونه نميدونيم مثلا قدر همين هواي بي بو رو!
ميخواستم بسرايمت.
همه چيز آماده بود: آسمانها و ستارهها... رودها و درياها... خورشيد و ماه...جنگل و حتی کوير... همه آماده بودند همه را حاضر كرده بودم كه بر پايت ريزم!؛ ميخواستم شعری برايت بسرايم و همه چيز در ذهنم نقش بسته بود، و كافي بود قلم را بردارم و نوك آن را روي كاغذ بگذارم، آنوقت همهشان خودبخود در روي آن نقش ميگرفتند و تو را ميسرودند...
همهي فكرهايم و روياهايم در بودن با تو نيز شكل گرفته بودند: ميخواستم دست در موهايت ببرم و نوازششان كنم... ميخواستم در اين شعر، شب تا صبح روبرويت بنشينم و به چشمهايت خيره شوم و خود را در سياهي آنها فراموش كنم... ميخواستم بوسهاي از لبانت بربايم و تمام لذت دنيا را حس كنم!... ميخواستم همه را بگويم... همه را... مثل سابق!...همه آماده بودند اما... هيچ حسي در من نبود! چيزي در درونم مثل يك تودهي گرمي از هوا فشرده شده بود و بر نميآمد... درست مثل آسماني كه گرماي درونش باعث بخار شدن رودها ميشود و چون در فكر معشوقشه ديگه نفس كشيدن رو هم فراموشش ميكنه و همهي بخارهاي آب متراك روي زمين ميشينند روي صورت تو و روي صورت من!...
همه چيز در درونم براي گفتن نقش بسته بود... براي سرودنت... براي بيان ميزان عشقم... براي گفتن اينكه تو را دوست دارم به اندازهي زمين و آسمانها... تو را دوست دارم چون ... چون... نميدانم چون چه... چون خودم!...
اما به يادآوردن گذشته، همه را ناگهان از درونم به شكل يك آه پس زد؛ آهي كه روزي چندين بار از درونم برميآيد!
(اين از نوشتههاي قديميام است!)
حس كردم چيزي تكراري شده است، صداي هِن هِن نفسهايم بود. همهي زندگيام در فاصلهي بين من و مونيتور محدود شده بود... گويا كسي ميخواست از درونم چيزي را در آورد: رگهاي گردنم را ...جمجمهام ميخواست انبساط داشته باشد و از هم باز شود... حسي شبيه انفجار و پاشيده شدن هر آنچه كه از آن ساخته شدهاي!... از اطرافم فقط خطوط موازياي را ميديدم كه مرا به صفحهي مونيتور ميرساند... و همهي چيزهاي ديگر در هالهاي غليظ گم بود... فضاي اطرافم بسيار سنگين شده بود و مرا ياراي آن نبود كه بتوانم از اين حجم كوچك در آيم و تكاني بخورم!... خشك شده بودم ...
حس كردم كه قفسهي سينهام دارد بالا و پايين ميآيد.. با هِنّي بالا ميرود و با هِنِّ ديگر پايين ميآيد.. درست است... داشتم نفس ميكشيدم... صداي هِن هِن نفسهايم در گوشم پيچيد و در تمام مغزم طنين انداخت... فشار اطراف به حدي بود كه قفسهي سينهام به سختي بالا و پايين ميرفت و يا اينكه هوا بسيار غليظ بود... به خود آمدم... پاهايم ميلرزيدند...جزء معدود دفعاتي بود كه پاهايم به لزرش افتاده بودند، ... هر طوري بود از لرزش دستهايم ممانعت كردم... مرا چه شده بود؟!
بعد... يكهو همه چيز تمام شد! همه را تمام كردم!
به اطرافم مينگرم! همه چيز سر در کار خود دارد. هر روز صبح خورشيد همچنان از پشت کوهها طلوع ميکند و زمين با احساس حضوراش جان ميگيرد، و هر شامگه با آمدن مهتاب همه درمييابند كه وقت سر گذاشتن روي بالش فرا رسيده است.همه سرگرم كار خويش هستند و چنان با ولع به آنچه كه انجام ميدهند، ميپردازند كه گويي چيز ديگري مهمتر از آن در اين دنيا وجود ندارد. ابرها همچنان با بادي به اين سو و آن سو ميروند و نهرها همچنان در طلب رسيدن به دريا از زمينها ميگذرند و از خويش هزينه ميكنند. هر صبح قناري آوازش را با همه تواناش از حنجرهاش فرياد ميكشد و هر روز گداي سر خيابان براي بدست آوردن لقمه ناني از خواب بر ميخيزد! ، هر صبح گاوي براي دوشيدن شيراش نعره بر ميآورد و هر دم مادري براي بزرگ كردن كودكاش از عمر خويش مايه ميگذارد...
همه سرگرم خويشتن بودند جز من كه چيزي درونم را براي چيزي گرم نميكرد. مرا چه شده بود؟!... چرا در پس هر چيز رنگهاي آشفتهاي ميديدم كه مرا از پرداختن بدان باز ميداشت؟! چرا انگيزهاي در رفتن به هيچ راهي نداشتم؟! چرا طعم هيچ لذتي را زير دندانهايم به ياد نميآوردم؟! و چرا ياد هيچ شادياي در دل من يافت نميشد؟!مردم را مينگريستم كه به شتاب از كنارم رد ميشدند و من چون طفلي يتيم در گوشهاي كز كرده بودم و آنها را مينگريستم، چون طفلي كه گويا از كارهاي آنها هيچ سر در نميآورم. اينها كجا ميرفتند به دنبال كدام گمشدهشان بودند كه چنين بيخيال از كنار من ميگذشتند و مرا نميديدند؟! چيزي در درونشان بود كه آنها را به اين سمت حركت ميداد! گو كه خودشان ندانند و گو اينكه فريبي بيش نباشد! گو اينكه خوابي و خيالي كه من ديگر از اين خوابها به دورم و نميتوانم با اندكي از آنها خود را گرم كنم! باشد، آنها را چيزي پيش ميراند حال هر اسمي داشت مهم نبود!
اما مرا چه چيز لازم بود؟! من كه همهي آنچه را كه آنها در اميد به دست آوردنشان هستند جز سرابي بيش نميبينم بايد چيزي در درونم خلق بكنم كه چنين مانند آنها گرمم بكند تا سردم نشود! مرا عشق ميبايست آتشي كه گرمايش با فلسفه و منطق و ... سرد شدني نبود.


